|
پر از دردیم ، رنج هم
رویش رسوب می کند ، از نبود ِ همۀ بایدها ،
نایابی و نبودنش مفهوم ِ " استحکام و
پایداری " ، از تجربه از کلام ساقط می شود ضد ِ انسان وضعیت و
اوضاعی می سازد که احساس ِ امنیت و آرام
در خواب ِ آدمی هم نیاید اگر ترس و وحشت ، " وجود
و موجودیتت " را از پا در نیاورده باشد اگر ناامید ، متزلزل و
نگران ِ اینک نباشی می روی که برای ِ "
فردا" ، "انسان " را در پله ای بالاتر بیابی اما ضد ِ انسان ،
تنگناها و منافعش تف! یک روز ، یک ساعت و یا
دقیقه ای، جهان و مردمش
بی دلهره و آرام ؟!! ... اما
تو خودت را یافتی ؟ می
یابی ؟ می بینی ؟ " پیش از آنکه تیغ رفع ِ
تشنگی کند جرعه
ای آب مینوشی ! " ... " قلب تو در کجای ِ این
جهان ضربان می کند ؟ " ... م.ن
... این ، آن در پدیده ها می مانیم در روبنای سازه ها در حباب ِ جنجالها در کف ِ هیجاناتی که اصل ِ ماجرا را پوشانده اند ... شناسایی و ادراک ، حرکت و تغییر یعنی چه ؟ چگونه محقق می گردد ؟ وقتی که دردها و زخم ها حواسمان را متلاشی می کند آن هنگام قوۀ درک و شعور کرخت نمی شود ؟ آن زمان بر سر ِ "احساس" چه می آید؟ کسی به پرسش ِ مولوی پاسخ نداد : " نو ز کجا می رسد ، کهنه کجا می رود ؟ "
" با گذشته همچون چیزی که ماهیت یافته مواجه می شویم اما مگر نه اینکه آن اینک "چیز" نیست ، گذشته کو ؟ کجا رفته ؟ یعنی چه ؟ درگذشتگان را سرزنش کردن یا ابراز تاسف که چرا چنین و چنان شد ، که چه ؟ " /// نو زکجا میرسد کهنه کجا میرود (مولوی)
/// به
بچه ها می مانم : که وقتی چیز ِ تازه ای یاد می گیرند ، شگفت
زده و شادمان ابرازش می کنند انگار کسی به آن پی نبرده! ذوق زده ، خندان ، در پوستم نمی گنجم شاید
گفتن و نوشتنش آگاهم می کند که درست یا نادرست : شنیده ام ، گفته ام ، نوشته ام /// درد نوشت : از
آگاهی به نادانی رنج می برم اگرچه " آگاهی همواره
با رنج همراه بوده است " (نگاه هگل) شوق
نوشت : "هر "روز" یک
در ِ باز است و هر "شب" ،
افسانه ای و
هر "صدا" ،سمفونی ِ عاشقانه ای " * و " تو " آن آیینه ای که خود را در آن می یابم . * تکه ای از یک
ترانه
تویی آن جوانه ی آمال ِ سبز ِ دیرینم ... اگر چه بر زمستان مان ، شب نیز سوار شده است بهار اما زیر ِ پوست ِ زنده درختان ِ شوق ، شور می زند ... گاه برای اینکه تو را بلند کنم ، باید بنشینم یک روز برای اینکه تو بمانی ، من باید بروم.. ...
این نگاه ِ قرون ِ وسطایی چرا در زباله دانی ِ
تاریخ
نیست ، خاک نمی خورد؟ : ***خورشید برای ِ من ، برای ِ زمین طلوع و غروب میکند *** م.ن ... تهی دست تر از آنم که از "عشق" بگویم
درد
نوشت: روزهای سایه و باران را می
گذرم در این سایه
باران ! نگاهم ، دریچه ای به "آفتابی نو" می کاود شوق
نوشت: خورشید برای ِ من ، برای ِ زمین طلوع و غروب میکند ؟ خیر ، دورم نمی گردد ، باید و شاید! "من با زمین"
تازه میگردد زندگی ، نور " آفتابی
می شود " م.ن
چون"عشق" ، به قالب ِ من در
آمد
"درد" بر من غالب گشت : ... "وقتی
وحشیان ِ
لوئیزیانا هوس میوه کنند ، درخت را از ریشه می کنند و میوه ها را جمع می
کنند" این آرامش، نه صلح!
دردم چگونه بگویم ، شودَت چشم، پنجره ......................... درد نوشت: "زبان"ِ مان در دهان ِ "دیو"ان است که این چنین دستان ِ "آزادی" به زنجیر و خون آلوده ست؟!! شوق نوشت: گاهی که بر شود "انسان" ز قلب ِ "رابطه های انسانی" " از رابطۀ انسان انسان ، انسان بر میخیزد. " "رابطه" دو طرفه است و انسانی! "ربط" نه. م.ن
... جوانه را
که نمی شود عاریه گرفت و پیوند زد "دانه"، تا
"شکافتن" را نپیموده باشد ، به جوانه اش نمی رسد
... آرزوهایت
تمام شده است؟ غمگین
مباش آنان
سخاوتمندانه، دم به دم برای مان نیاز تولید می کنند و
بزرگوارانه ، آرزوهای منسوخ مان را باز تولید ... انتخاب/ات ِ
آزاد: تو
"آزادی" از میان ِ این سه یکی را برداری: "درد" ، "زخم" ،
"داغ"
آن هنگام که "اندیشه ای" ،
دین مان شد "انسان" ، خود همان "راه" است و
"راهرو"نیز! .......... از "عصر ِ
روشنگری":
آن هنگام می
توان فریاد کشید : "نظام ِ تازه ای در راه
است" (دیدرو) درد نوشت: گمشده گانیم در چاه ِ
ویل ِ آسمان!! چشمان مان دور شد و خویش را نیافتیم شوق نوشت: بسیار آرزومند ِ خویشم و امیدوار...
بساط ِ "داد" ، چه بویناک درد نوشت: اسیر ِ ترسی دوریم و محتاج ِ آرزویی دیر.. شوق نوشت: "عشق" ، موضوع ِ من است در متن ِ حادثه و شدن !
|
About
اگر از بسیاری ِ اندکش ، چشم بردارم Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 Specific
بلاگ کد
فتو نايت
آپلود عکس
گالري عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسيقي لايت
قالب هاي نايت اسکين
|