تبليغاتX
در معبر آئینه ها

در معبر آئینه ها

روزنی گشودن ، از آن پس بر زمینی نو روئیدن

پر از دردیم ، رنج هم رویش رسوب می کند ،

از نبود ِ همۀ بایدها ، نایابی و نبودنش

مفهوم ِ " استحکام و پایداری " ، از تجربه از کلام ساقط می شود

ضد ِ انسان وضعیت و اوضاعی می سازد

که احساس ِ امنیت و آرام در خواب ِ آدمی هم نیاید

اگر ترس و وحشت ، " وجود و موجودیتت " را از پا در نیاورده باشد

اگر ناامید ، متزلزل و نگران ِ اینک نباشی

می روی که برای ِ " فردا"  ، "انسان " را در پله ای بالاتر بیابی

اما ضد ِ انسان  ، تنگناها و منافعش

تف!

یک روز  ، یک ساعت و یا دقیقه ای،

جهان و مردمش بی دلهره و آرام ؟!!

...

اما تو

خودت را یافتی ؟ می یابی ؟ می بینی ؟

" پیش از آنکه تیغ رفع ِ تشنگی کند

جرعه ای آب مینوشی !  "

...

" قلب تو در کجای ِ این جهان ضربان می کند ؟ "

...

م.ن

+نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت10:29توسط یکی شبیه پرنده | |

...

این ، آن

در پدیده ها می مانیم

در روبنای سازه ها

در حباب ِ جنجالها

در کف ِ هیجاناتی که اصل ِ ماجرا را پوشانده اند

...

شناسایی و ادراک ، حرکت و تغییر یعنی چه ؟ چگونه محقق می گردد ؟

وقتی که دردها و زخم ها  حواسمان را متلاشی می کند

آن هنگام قوۀ درک و شعور کرخت نمی شود ؟

آن زمان بر سر ِ "احساس" چه می آید؟

کسی به پرسش ِ مولوی پاسخ نداد :

" نو ز کجا می رسد ، کهنه کجا می رود ؟ "


+نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت16:11توسط یکی شبیه پرنده | |

از دوستم شنیدم و شاید صحیح باشد :

" با گذشته همچون چیزی که ماهیت یافته مواجه می شویم

اما مگر نه اینکه آن اینک  "چیز" نیست ،

گذشته کو ؟ کجا رفته ؟ یعنی چه ؟

درگذشتگان را سرزنش کردن یا ابراز تاسف که چرا چنین و چنان شد ، که چه ؟ "

///

نو زکجا میرسد کهنه کجا میرود (مولوی)

///

به بچه ها می مانم : که وقتی چیز ِ تازه ای یاد می گیرند ،

شگفت زده و شادمان ابرازش می کنند

انگار کسی به آن پی نبرده!

ذوق زده ، خندان ، در پوستم نمی گنجم

شاید گفتن و نوشتنش آگاهم می کند

که درست یا نادرست : شنیده ام ، گفته ام ، نوشته ام

///

درد نوشت :

از آگاهی به نادانی رنج می برم

اگرچه

" آگاهی همواره با رنج همراه بوده است " (نگاه هگل)

شوق نوشت :

"هر "روز" یک در ِ باز است

و هر "شب" ، افسانه ای

و هر "صدا" ،سمفونی ِ عاشقانه ای " *

و " تو "

آن آیینه ای که خود را در آن می یابم .


* تکه ای از یک ترانه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت23:20توسط یکی شبیه پرنده | |

تویی آن جوانه ی آمال ِ سبز ِ دیرینم
من ام این پیرپای ِ زرد ِ زخم خورده
تو در اعماق ِ زخمها چشم ِ جان بردی
ز من آن دو چشم ِ خمار ز درد، جان برده
زمان زمان بلند شدن ات ، نشستن ام خواهد!
ببین مرا فرو به تن ِ خاک ِ جان پرورده
میان ِ هر رگ ِ ریشه ام بهار ِ خورشیدی ست
اگر چه قبیله ی ظلم ساقه هایم آزرده
به" نور وخون ِ دل" تو را "آب و خورشیدم"
وگر نه زمستان ِ خواب، کِی بهار آورده؟!

...

اگر چه بر زمستان مان ، شب نیز سوار شده است

بهار اما زیر ِ پوست ِ زنده درختان ِ شوق ، شور می زند

...

گاه برای اینکه تو را بلند کنم ،  باید بنشینم

یک روز برای اینکه تو بمانی ، من باید بروم..

...

فکر می کردم نوشتن ِ اینها ، نوشتن ِ اینجا برای کی و چی هست؟
یا بعبارتی "خوب که چی"؟
گاهی بدجور ناامید میشوم، از تغییری به اسم ِ ان.قلاب!
در "من" ، در "ما"
روانشناسی ِ عموم ِ ما به ریشه های چرکین شده ای می رسد که گاهی از خودم می پرسم آیا روزی می رسد که از دارو بی نیاز شویم؟
شاید "دارو" ، این "مخدر"های بی پدر، گریزناپذیر ِ ما شده باشد!
 این کِشیدن ها!! از دود است تا آه است تا درد است ، ای امان!
شاید ناگزیر ِ ما شده باشد!!
و این "آزادی " ِ لعنتی! وهمین "آزادی" لعنتی انگار همان زنجیر ِ شیک ِ اغواگری ست که ما را با دست ِ خودمان به ویترینهای شوم ِ نسل کشی مان می کِشد
به برده گی مان می کِشد
برای قومی که به "خودشیفتگی" دچارند
و اینطور به نظر می رسد که در "لذت ِ بندگی" ، غرق ِ پروراندن ِ رویای اربابانی هستیم بنده پرورتر!!
ناخودآگاه ِ مان بر زنجیرهای بی امان مان آگاه تر است تا بخش ِ کوچک ِ آگاهی مان که هنوز گویی خویش مان را باور نکرده است
همان ناباوری که ریشه هایش به قلب ِ تاریخ ِ بلند ِ"نبودن مان" می رسد!
اینها هم هذیانی ست شاید
یا اینطور بگویم اینها  سخنان ِ یک قشری از مردمان ِ ماست که جدشان ، "فقر" است و از بیچیزی "فقر"شان ، "فخر"...
اما در این بی گمانی ِ نور، همیشه ناگهان ِ جرقه ای و شعله ور شدنی هست..آری! همیشه راهی به دریچه ای رو بسوی آفتابی نو هست..

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت9:58توسط یکی شبیه پرنده | |

این نگاه ِ قرون ِ وسطایی چرا در زباله دانی ِ تاریخ نیست ،

خاک نمی خورد؟ :

***خورشید برای ِ من ، برای ِ زمین طلوع و غروب میکند ***

  م.ن

...

چگونه است خالقی
که بندی ِ  خلق  ِ خویش است؟!
"دست"های مان گویی  ،  حاکم و زنجیر می آفریند

...
این چاله گاه های "افسوس" ،
دهان دره های شعرمان است..
به "خواب آلودگی" ، دچارمان می خواهند!
...
آن دستان ِ قلم شده
این کاغذ و قلمهای قلع و قمع شده
"کتابهای ِ تان "، درسی برای گفتن ندارند
...
واحدی هزارگانه
هر تکه اش با خویش  بیگانه
هر تکه  "بر" دیگرش ، هزارگانه
...
"فقر" ، دست و بالم را بسته

تهی دست تر از آنم که از "عشق" بگویم

درد نوشت:

روزهای سایه و باران را می گذرم

در این سایه باران !

نگاهم ، دریچه ای به "آفتابی نو" می کاود

شوق نوشت:

خورشید برای ِ من ، برای ِ زمین طلوع و غروب میکند ؟

خیر ، دورم نمی گردد ،

باید و شاید! "من با زمین" تازه میگردد

زندگی ، نور " آفتابی می شود "

  م.ن

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت17:2توسط یکی شبیه پرنده | |

چون"عشق" ، به قالب ِ من در آمد

"درد" بر من غالب گشت :

...

"وقتی وحشیان ِ لوئیزیانا هوس میوه کنند ،

درخت را از ریشه می کنند و میوه ها را جمع می کنند"

در حرمسرای تاریخ
 زنانی  به زور در یک قالب ریخته شده
مردانی ، از وجدان ساقط شده
 از خویشتن مان، بی خویش
در ازدحام ِ کسانی چون خود!
شهوت ِ بودن را فدای "مقبول افتادن مان" ساختیم
زیر ِ سیاه چادرهای جهل
"غیرت" ، شعور ِ پروازمان را بست
و "عفت" ، عزت ِ نسل هایمان را شکست
"ناز" شدیم و "نیاز" شدید
"جنس" شدیم و "جواز" شدید
"ضعیفه بس"هایی که اشارات ِ "عشق" به "کنیز"ان ِ مان بدل می ساخت
و "خسرو"انی که زور ِ بازوانشان ، سینه ی "عشق"مان را از هم می شکافت
"مادرانی" که "بهشت ِ شداد"ان می پروراندیم
و "پدرانی" که دربانی ِ بهشت را "درماندید"!
عروسک ِ خیمه شب بازانی
که درد ِ بی خویشی مان را بنده می شدیم
شبیه خوانانی پشت بر خورشید
که مرثیه های خورشید می خواندیم
"بند" ، هویت مان شد
و "مرثیه" ، موسیقی ِ لحظه های بودن مان
.................


این آرامش، نه صلح!
که سکوت ِ حنجره هایی ست که خنجر ، مترصد ِ دریدن شان است


+نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت11:8توسط یکی شبیه پرنده | |

دردم چگونه بگویم ، شودَت چشم، پنجره
چون خنجر است که نشسته به راهِ حنجره؟!
خاموش ، درختان و پروازو مردمان و راه!
این شب ناله های رسیده به گلوگاه ِ ماه
آن ریشه های نقب زده در خواب ِ آسمان
این تاریخ ِ در به در و بی نام و بی نشان
بیگانه گیهای در افتاده با وهم ِ خویش
تبعید ِ آَشنایان ِ درد ، به "دوران پیش"!
مردود ِ جنگهای نابخردانه ی مریض
افتاده در تکرر ِ قاعده های حیض
شرمی که بست ،دست و بال ِ پروازهایمان
آن هرزه گی که شکسته زبان ِ سازهایمان
دردا! "فساد ِ زبان" در لغت نامه های شعر
فرهنگ ِ "واژه گان ِ درشت" و غلطهای بکر
در دست ِ "من"ی یت! قلمهای قلع و قمع!
رویای ِ"ما"ست که دریدیم در میان ِ جمع
یا ترس از "چه" و "که" و شاید "این" و "آن"
یا آن هرج و مرج ، تهور ِ مسموم ِ بی امان
یا این کویر ِ ذهن ، دلدادگی ، غرور
یا آن خروش ِ فکرهای ذی شعور
اینجا اسف و آه ز دیروزهای ابتر شده
آنجا سرخورده گان ِ به تلافی برشده
.
.
بر گور ِ خیالات ِ کور ِ اجداد ِ مان
گوری دگر به راه ، ز"دلم خواست"های مان

.........................

درد نوشت:

"زبان"ِ مان در دهان ِ "دیو"ان است

که این چنین دستان ِ "آزادی" به زنجیر و خون آلوده ست؟!!

شوق نوشت:

گاهی که

 بر شود "انسان" ز قلب ِ "رابطه های انسانی"

" از رابطۀ انسان انسان ، انسان بر میخیزد. "

"رابطه" دو طرفه است و انسانی! "ربط" نه.

  م.ن

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت4:0توسط یکی شبیه پرنده | |

آغاز "تو"
مبنا "من"
تا نیابی ، نمی بینی ام
تا نشکنی ، نمی سازی ام
این تلاطم ، آن سامان
این کهولت ، شاید طراوت
داروهایت درمانت نیست
دردهایت را تسکینی نیست
رنج ، این ضد من با من
ناگواری ، این ضد ِ ما با ما

...

با که سرشاخی؟
از چه در تابی؟
بگو چه می خواهی؟
"او با دشمنان ِ ساختگی در جنگ است
خواسته هایش را در کتابهای بزرگ، از تلویزیون ، از روزنامه ها
در مردمان ِ آن سوی خویش! می جوید

او فریادهایش را با زبان ِ بیگانه می کِشد
فریادهایش را می کُشد
اما کسی او را نمی فهمد
تنهائی اش بس درشتناک شده
او در جو ِ روشنفکری ست".
دست بردار
از این "پُست مدرن"های کپی پیست شده
از این مدرنیته بازیهای مد ِ روز شده
از این جفتک زدنهای بی هوا
از این ادا درآوردنهای ناروا
از این چشم کشیدنهای چشم بسته
از این جنگهای به تاریخ پیوسته
از آش ِ شله قلم کار ، از بلغوریسم
از "مرد"نماییهای فمینیسم
جای ات را پیدا کن
گاه ات را پیدا کن
بند و بستهایت را پیدا کن ، رها شو


" با زنجیرهایش انس گرفته "

...

جوانه را که نمی شود عاریه گرفت و پیوند زد

"دانه"، تا "شکافتن" را نپیموده باشد ، به جوانه اش نمی رسد

...

آرزوهایت تمام شده است؟

غمگین مباش

آنان سخاوتمندانه، دم به دم برای مان نیاز تولید می کنند

و بزرگوارانه ، آرزوهای منسوخ مان را باز تولید

...

انتخاب/ات ِ آزاد:

تو "آزادی" از میان ِ این سه یکی را برداری:

"درد" ، "زخم" ، "داغ"

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت15:51توسط یکی شبیه پرنده | |

آن هنگام که "اندیشه ای" ، دین مان شد
مکتب و آیین مان شد
وقتی ست که باید گوری کَند و تابوتی ساخت..
"ایسم" ، برچسبی ست که مردگان بر خویش می زنند!.
.

"انسان" ، خود همان "راه" است و "راهرو"نیز!

..........

از "عصر ِ روشنگری":

"باید نقطه ی تاکید را تغییر داد
باید نحوه ی تفکر را تغییر داد..."

آن هنگام می توان فریاد کشید :

"نظام ِ تازه ای در راه است" (دیدرو)

..........

درد نوشت:

گمشده گانیم در چاه ِ ویل ِ آسمان!! چشمان مان دور شد و خویش را نیافتیم

شوق نوشت:

بسیار آرزومند ِ خویشم و امیدوار...


+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت8:17توسط یکی شبیه پرنده | |

بساط ِ "داد" ، چه بویناک
از هر چه اندیشه ، هیچ!
این قافله چه غافل!
مغز  ِ ادراکشان، پوچ!
"بیداد" گشته این "داد"!
"بیداد"!

.............
هم سقف!
بین ِ ما ، جاهلی ست که گِرد ِ تن هایمان ، دیوار می کشد
و قاتلی که بر روان مان ، دار ِ تنهائی!
تو گویی بین ِ ما ، خائنی ست که می ترسد "من" و"تو"
"انسان" شویم..
..........

درد نوشت:

اسیر ِ ترسی دوریم و محتاج ِ آرزویی دیر..

شوق نوشت:

"عشق" ، موضوع ِ من است در متن ِ حادثه و شدن ! 

و در سر ِ پُر اشتیاقم، چه بسیار هوای جنون...


+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت15:23توسط یکی شبیه پرنده | |